1 آن 1 ، گِلِ خیسِ وجودِ ما را ،
یک فرشته بچه ای با دستهای کوچکش ،
بِرُبوده از میان دستهای ماهری ،
که بنا بود بسازد ، سخت و محکم ما را !
یا که شاید قلبِ ما باید که سنگی بود و سفت
لیک قلب نرم گنجشکی به جای آن نشست !
چشم زیبابینِ ما شاید از آنِ ما نبود ،
دستهای گرمِ ما شاید برای شعله بود
خنده های قاه قاهِ ما برای غنچه بود ،
نغمه و آواز خوش ، تنها برای بلبلان ،
رقص و شادی دور شاید بود باید زین جهان !
خواب شب شاید برای جغدها بوده نه ما ،
عاشقی و عشق ورزیدن همه در قصه ها !
شاید عمر آدمیزاد ،
بوده قدرِ عمرِ گُل ،
یا به قدر لحظه ی تندِ عبورِ یک شهاب !
آنچه بود و آنچه شد را کس نمی داند هنوز ،
شاید آن فرشته بچّه ی نازک دلِ خیالِ من ،
واقعی باشد که روزی ، به دور از چشمهای کوزه گر ،
جای داده گِلِ ما را ، جای آن چیزی ، که روزی بنا بود ، " آدم" باشد
#پریسا
۲۶ مرداد ماه ۱۴۰۱
برچسب:
نویسنده: نیکان حسینیپور