باز آمدی تا تازه کنی زخم دلم را
ویرانه کنی باغچه ی نرم دلم را
پر وسوسه چون خوشه ی انگور لب بام
از حافظه ام پاک کنی شرم دلم را
هی ناز کنی ، نازکشم تا نروی زود
هی سرد شوی ، سرد کنی گرم دلم را
ما رسم نداریم که مهمان برود زود
یک دم بنشین و نشکن رسم دلم را
هرسال همین موقع می آیی که دوباره
روشن کنی با روی مهت چشم دلم را؟
با آمدنت شهر به هم ریخت دوباره
بر هم زده ای با هیجان ، نظم دلم را
تو ساقی و من تشنه ی بوسیدن پاییز
شهریور من ! شاد کن این بزم دلم را

#پریساحیدری