ساقی
-
تاریخ: 1404/9/21 ساعت: 2:31
باز آمدی تا تازه کنی زخم دلم راویرانه کنی باغچه ی نرم دلم راپر وسوسه چون خوشه ی انگور لب باماز حافظه ام پاک کنی شرم دلم راهی ناز کنی ، نازکشم تا نروی زودهی سرد شوی ، سرد کنی گرم دلم راما رسم نداریم که مهمان برود زودیک دم بنشین و نشکن رسم دلم راهرسال همین موقع می آیی که دوبارهروشن کنی با روی مهت چشم ...
چهل سالگی
-
تاریخ: 1404/9/21 ساعت: 2:31
ما آدمها خیلی وقتا رؤیاهامونو زندگی میکنیم .حتی از همون دوران کودکی در آرزوی رسیدن به رؤیاهامون زندگی میکنیم، قد میکشیم ، تلاش میکنیم، می خندیم و گریه میکنیم. چشم که باز میکنیم ، می بینیم نوجوان شدیم و آرزوها و رؤیاهامونم بزرگتر شدن و به ما چشمک میزنن . و میرسیم به جوانی ...امان از این جوانی !...
چشمه جاودان
-
تاریخ: 1404/9/21 ساعت: 2:31
چشمه جاوداندر سرزمینی کهن، سه شهر همسایه بودند: افراطیها، تفریطیها و تعادلیها.حکیم و فرزانه آن دیار، فرمانی داد: "بخورید و بیاشامید، ولی اسراف نکنید." و برای آزمون، به هر شهر یک "دانه گندم جاودان" بخشید.اهالی افراطیها، با حرص تمام، همه ی دانهها را یکباره کاشتند و چنان انبارها انباشتند که گندمها فا...
-
تاریخ: 1401/10/30 ساعت: 17:22
مشکل ، بزرگ شدنِ ما نیست ،مشکل ، فراموش کردن کودکیه !#انیمیشن شازده کوچولو + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۱ ساعت 0:40 توسط پریسا حیدری | Adblock test (Why?)
زندگیه دیگه
-
تاریخ: 1401/6/17 ساعت: 7:06
زندگیه ، کاریش نمیشه کرد ؛تصمیم میگیری برای یکبارم که شده اختیار زندگیتو تو دستت بگیری ، اما این زندگیه که اختیار تو رو تو دستش میگیره!و اما آرزو همون ماهی ای هست که از سالهای دور ، میخواستی تو دستات نگهش داری ولی هر بار لغزید و پرید توی آب .زندگی ادامه داره و قرار نیست آسون بشه ، این ماییم که باید ...
شاید آن روز..
-
تاریخ: 1401/6/17 ساعت: 7:06
شاید آن روز ، گِلِ خیسِ وجودِ ما را ،یک فرشته بچه ای با دستهای کوچکش ،بِرُبوده از میان دستهای ماهری ،که بنا بود بسازد ، سخت و محکم ما را !یا که شاید قلبِ ما باید که سنگی بود و سفتلیک قلب نرم گنجشکی به جای آن نشست !چشم زیبابینِ ما شاید از آنِ ما نبود ،دستهای گرمِ ما شاید برای شعله بودخنده های قاه قاه...
در آستانه بهار
-
تاریخ: 1401/2/21 ساعت: 13:16
سنگِمان کرد زندگی ، اما هوای خاطره ، می برد ما را به دوران لطیف ِ دلبری آن زمانی که مدام لبخند به لبها داشتیم ،لیک بودیم در پی حال و هوای بهتری!با دو بال بسته شوق پر گشودن داشتیم ،تکیه بر بازوی فردا ، عشق در دل کاشتیمما نمی دیدیم ، حالِ خوبِ آن دورانِ حال ،میگذشت با حسرتِ فردا ، تمامِ روز و سالهی دو...
سرباز
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 6:19
کاش می فهمیدم ،ته آن کوچه ی بن بست ،رد پای کدام خاطره بر جا مانده ،که پر است از ته سیگار !برگ مو می ریزد و سرباز ،با کلاهی در دست ،هر چه دلتنگی هست ،می دمد در سیگار ،بی گمان پوتینش ، بی سبب سنگین نیست ،مرد تنها بی شک ، بی سبب غمگین نیست ،مهر خاموشی برلبِ سیگارش ،می فشارد آنچنان که ،می فشارد با پا ، ...
از حال خودم بپرس !
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 6:19
همه ی ما فرزندان آدمیم اما چقدر متفاوت !بعضی آدمها را دوست داریم که هر روز ، حتی در همه ی لحظه ها ببینیم و آنقدر دل نشین اند که از دیدارشان سیر نمی شویم ،و بعضی دیگر را سالی یک بار هم زیاد است !کاش این روزها ، دلمان برای تمام آدم های زندگیمان تنگ شود ،کاش وقتی به یاد هم می افتیم ، تصویرمان از هم فق...
چند سال بعد یا همین امروز ؟!
-
تاریخ: 1400/6/3 ساعت: 18:36
میگه : خسته نشدی از اینکه یه عمر به جای دل خودت، واسه دل بقیه تلاش کردی ؟!یه بارم که شده حرف دلتو راحت بزن ، نیازی به توضیح نیست، از قضاوت آدمها نگران نشو ، از پایه بی اساسه ؛ بعدشم کسی اگ
پرستاری یعنی عشق
-
تاریخ: 1400/5/28 ساعت: 4:38
تغییر همیشه دردناک بوده ، مثل دردی که پروانه تو پیله ی انتظارشتحمل میکنه ؛مثل درد زایمان که با صدای گریه ی کودکت تسکین پیدا میکنه ؛و تغییر آغازی دوباره ست ، تولد یک مرحله ی جدید&
اصالت
-
تاریخ: 1399/8/10 ساعت: 18:56
من اصالت را در گلبرگهای سپید بابونه یافتم ، در میان دشتی گمنام !در کلام باصداقت دوستی فهمیدمش که با اشتیاق از خانه های کاه گلی زادگاهش میگفت !از عطر لیمو در عصر تابستان !این روزها اصالت ، حلقه ای گم
حکایت زندگی
-
تاریخ: 1399/2/16 ساعت: 21:33
#حکایتروزی روزگاری دو برادر بر سر مالی با هم اختلاف پیدا کردند ، در این بین مادرشان که از اختلاف پیش آمده در میان فرزندانش بسیار ناراحت شده بود ، پسر کوچکتر را به گوشه ای کشاند و آرام گفت : تقصیر از ب
تفکر در قرنطینه
-
تاریخ: 1399/2/16 ساعت: 21:33
دوست دارم از ته دلم محبت آدمها را در " امروز " باور کنم ، اما گاهی به این فکر میکنم که آیا همین آدمهایی که امروز به من لبخند میزنند ، همان آدمهای "دیروز" نیستند؟!چه تغییر کرده ؟من یا آنها ؟!بدون شک من . هنوز جای پاهایشان بر روی قلبم درد میکند .میخواهم بدون ترس به دنبال آرزوهایم بروم ، به دیدار شهر و...
تلنگر
-
تاریخ: 1399/2/3 ساعت: 15:30
دستهایمان را میشوییم ، بیشتر و بیشتر اما هنوز هم احساس میکنیم که پاک نشدند ،کوچه ها خالی ،خلوت و ساکت ،هوای پاک ، همه جا تعطیل ،رودخانه ها و جوی ها و دریاها پاکتر و زلالتر از قبل ،درختان بدون ترس از ت
کاف مثل ...
-
تاریخ: 1399/2/3 ساعت: 15:30
راهش را به سمت قلبی باز کرده بود ، اما بعد از آن همه تلاش ، به یکباره مایوس و ناامید شد ؛گویی قبل از او ، یکی دیگر جایش را گرفته بود .عصبانی و سرخورده درست مانند غایبی که بعد از سالها دوری از خانه و خ
گر نگهدار من آنست ..
-
تاریخ: 1398/12/22 ساعت: 2:54
این روزها مهربانتر از قبل شده ام !مادری که تا آن حد روی درس و مشق فرزندش حساس بود ، روی ساعت خواب و رفتار و گفتار کودکانش ،کسی که نرسیدن به برخی آرزوهایش را ناکامی قلمداد میکرد ،زنی که آنقدر ناراحت آی
سردار دلها
-
تاریخ: 1398/10/19 ساعت: 15:01
سالها پیش ، وقتی که شرق و غرب و شمال و جنوب کشور رو گروههای تروریستی پر کرده بود ، و توی اخبار همش خبر از حمله های تروریستی بود و کشتن و به اسارت گرفتن زنها و بچه های بیگناه توسط گروههای القاعده و داع
دلتنگی خواهرانه
-
تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 20:49
یک بسته مداد رنگی شش تایی بودیم ،خوشرنگ ، محکم ،باور کرده بودیم که از یک نوع هستیم ، از یک جنس و ساخته ی یک جافقط رنگهایمان فرق میکرد که همین ظاهرمان را زیباتر میکرد ، شادتر ،اما با اولین تراشی که به تنه مان خورد ، جدا شدیم ؛حال چهار رنگیم و کوتاهتر از قبل ،که فقط گاهی در نقاشیهای گذشته ، شش رنگ به ...
گذشته ای بی قافیه
-
تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 20:49
همه چیزش خوب بود گذشته هادلخوشیهامان فراوان بود و پاکدر میان سفره های ساده مان ،عطر نان و همدلی بود و حضورجمعمان جمع بود و حوض خانه ها ،عکس سیب و پرتقال و ماه بود ،و صدای خنده های بچه ها ،بهترین آهنگ