مادرم با مهر گفت : تو مادر شده ای، از برای حفظ نسلت،
مادرم مرا هنوز نشناخته آیا که چنین می گوید؟!
لحظه ای فکر من آشفت که نکند
فلسفه ی بودن من هم این بود،
تنها حفظ نسل؟!
پس فرق من و سایر موجودات چیست؟
من مادر شدم و دوباره مادر شده ام،
تا که از دست نرود فرصت رشد عاطفه،
تا نمیرد خاطره،
تا بروید شاید، یک گل تازه میان گلهای بهشت، یا دوگل یا..
و مهمتر اینکه، دلخوشی نایابترین عنصر خاک است،
شاید آنروز که شاعر میگفت : "دلخوشیها کم نیست"
خبر از حال و هوای امروز نداشت،
وقتی نیست، باید آفرید.
دلخوشی، انگیزه است،
مادرم با دست گرمش بر سرم کشید و گفت:
دوباره میگویم که تو برای حفظ نسلت بود که مادرشدی،
نسل تو، نسل من است،
نسل یک زن که نه نازو عشوه ی دنیا دارد، نه بی وفایی آن،
وقتی زندگی دلخوش نیست،
دنبال رهی باش که دلخوش بشود، همیشه راهی هست،
مادر شدن گرچه سختترین راه ممکن، ولی ماندگارترین راه است،
شاید از این دلخوشی، نسلهای بعد هم دلخوش شدند،
یادگاری ماندگار، از برای حفظ عشق و عاطفه ی بشر شدند،
حال که خوب فکر میکنم، من برای حفظ نسلم بود که مادرشدم،
پریسا
برچسب: فلسفه ی بودن,فلسفه ی حرام بودن,فلسفه ی نجس بودن سگ,
نویسنده: نیکان حسینیپور
تاريخ: پنجشنبه
22 مهر
1395 ساعت: 11:56