تو:آره،یادمه
من:لابد خواست خداست که بعد از پنج سال، توی یه شهر دیگه،بازم همون روزها تکرار بشه
ولی ای کاش میتونستم بعد از تولد پسرمون، تو خونه ی خودمون، اقوام و خانواده رو جمع میکردم و پدر و مادر شدن دوبارمونو جشن میگرفتم، خواهر شدن آنوشا رو..
تو: این ای کاشها رو فراموش کن، کدوم فامیل، کدوم اقوام، انگار هنوز نفهمیدی که چقدر اوضاع تغییر کرده،آدما خیلی عوض شدن و منم خیلی چیزا دوست داشتم ولی زندگیه، با هیچکس شوخی نداره و برای بعضی آدما مثل ما، با جدیت بیشتری خودشو نشون میده، پس بهتره ما هم جدی باشیم.
من:اما آخه من...
تو:خوب تو هم فکر کن فقط واسه چند روز، مثل این دخترای لوس و مامانی شدی که از اول تا آخرش دورشون میچرخن و لی لی به لالاشون میذارن، منم تا روز زایمانت، هروقت فرصت بشه میام بهت سر میزنم، دیگه نق نزن، چکار کنیم، باید بگذره،
من:حالا خوبه منو میشناسی و از این حرفا میزنی، ولی بازم خدا روشکر که درکنار تو و این زندگی، هنوز مادری هست که از راه دور دلواپسمه و خونه ی امیدی هست که برای پذیرایی از من و بچه هام، لحظه شماری میکنه، خدا رو شکر
تو:بله،الهی شکر
من:ولی ای کاش دوریمون از هم خیلی طولانی نشه، اصلا دوست ندارم این مسافت و دوری ای که بین من و عزیزام و کسایی که باهاشون کلی خاطره داشتم، فاصله انداخت، ما روهم از هم دور کنه،
من از هیچی هراس ندارم، حتی ازتنهایی،
ترس من از فراموشیه، از سردی بین قلبها،
لااقل تو یکی مراقب خاطرات قشنگمون باش،مراقب فاصله ها،
"من از نزدیک بودنهای دور، میترسم"
تو: میدونی چیه! اصلا محبتی که بخاطر مسافت و دوری و ندیدنها بخواد کمرنگ بشه یا از بین بره، همون بهتر که نباشه، همین
برچسب:
نویسنده: نیکان حسینیپور