خواهر کوچولو مثل روزهای قبل منتظر پدرش ، خیره به آسانسور ، دم در ایستاده بود،
صدای باز و بسته شدن در آسانسور به گوش میرسد ، حتما باباست.
" یک ، دو ، طبقه ی سوم ، بفرمایید"
-سلام بابا جون!
-سلام دختر قشنگم!
-چی برامون آوردی؟
-نون سنگک تازه و البته یه بستنی خوشمزه برای دختر بامزه ی خودم.
مامان و داداش هم به استقبال بابا آمدند و باز هم خانه ی آنها پر از شادی شد.
آن روز هم مثل روزهای گرم و طولانی قبل گذشت و شب تابستانی دیگری از راه رسید، انگار که ماه روشنتر از شبهای قبل به نظر میرسید ،شاید به خاطر صاف بودن هوا بود یا شاید به خاطر کامل بودن ماه. اما هر چه بود ،آن شب حرفهای تازه ای برای گفتن داشت.
مامان و بابا سرگرم تماشای تلویزیون بودند و از بازی کردن داداشی و خواهری کوچولو لذت میبردند، که یکدفعه بابا گفت : کی دوست داره که فردا به همراه بابا و مامان و داداش کوچولوش ،سوار ماشین بشه و به مسافرت بره؟
داداش کوچولو که تازه چهاردست و پا رفتن را یاد گرفته بود، با لبخند و طنازی زیاد ، خودش را به بغل بابا رساند و با چند حرکت بامزه ، شروع کرد به رقصیدن ،
خواهر کوچولو مات و مبهوت به بابا خیره شده بود، که بابا تکرار کرد : کی دوست داره به مسافرت بیاد؟
مامان لبخندی به نشانه ی رضایت زد و جواب داد : من.
خواهر کوچولو سراسیمه عروسکش را به کناری انداخت و گفت : منم میام ، منم میام و شروع کرد به بالا و پایین پریدن.
بابا به خواهر کوچولو گفت : دخترم ! میخوام شما رو به یه جایی ببرم که قبلا خیلی پر آب و زیبا بود ، خیلی پرنده های زیبا و خوش صدایی به اونجا میرفتن، خیلی ماهی و جاندارهای جالبی اونجا زندگی میکردند ولی متاسفانه الان اونجا خیلی خلوت شده ، خیلی کم آب شده ، با گرم شدن هوا و کم شدن بارندگی سالانه ، بیشتر دریاچه ها و رودخونه ها خشک شدن و این یعنی که ما نباید آب رو هدر بدیم ، آب خیلی نعمت باارزشیه، به همین خاطر هست که من و مامان گاهی از دستت ناراحت میشیم ، چون برای شستن دستهای کوچولوی قشنگت ، خیلی شیر آب رو باز میذاری ، و این اصلا کار خوبی نیست .فردا من در اصل برای یه ماموریت کاری به اونجا میرم اما دوست دارم که حتما شما رو هم با خودم ببرم . خواهر کوچولو خنده ای کرد و گفت : ممنون بابا.
آن شب خواهر کوچولو کمی دیرتر از شبهای قبل به خواب رفت ، شاید بخاطر هیجان و اشتیاق سفر بود، یا شاید بخاطر فکر کردن به حرفهای بابا .
سرش را کرد زیر پتوی آبی اش که پر از طرح ماهی های قرمز و قایقهای کاغذی به همراه پرنده های قشنگ و مرغهای دریایی بود ،درست مثل یک دریاچه ی واقعی با آسمانی آبی که نسیم ملایم باد ، موهای خواهر کوچولو را نوازش میکرد و دامن پرچین زیبایش را بالا و پایین میبرد .
خواهر کوچولو به همراه داداش کوچولو که حالا دیگر راه رفتن را آموخته بود ، خوشحالتر از همیشه بر روی ماسه های ساحل می دویدند و فریاد شادی سر میدادند و با گوش ماهیهای سفید و براق بازی میکردند .
خواهر کوچولو متوجه سر و صدای چند بچه شد که کمی آنطرفتر سرگرم بازی بودند ، دوان دوان به سمت آنها رفت و داداش کوچولو هم به دنبالش. بچه ها با چهره های معصوم و زیبا و با پوستهای روشن و رنگین ، که هر کدام به زبانی خاص صحبت میکردند ، دستهایشان را به هوا میبردند و پس از چند لحظه ،
به سمت دریا میرفتند و لحظه ای بعد برمیگشتند و دوباره همان کار را تکرار میکردند .
خواهر کوچولو کمی جلوتر رفت تا با دقت بیشتری بازی آنها را تماشا کند . او دید که با هر بار بالا رفتن دستهای کوچک بچه ها ، دستهای آنها پر از آب میشود ، با تعجب پرسید: سلام بچه ها! دارید چکار میکنید؟چطور این کارو انجام میدین ؟ میشه به من و داداشمم یاد بدید؟ یکی از دختر بچه ها که زبان خواهر کوچولو را متوجه میشد ، نزدیک آمد و گفت : دوست من! ما میخوایم به دریاچه کمک کنیم ، آخه هر لحظه سطح آب دریاچه پایین میره و اون باید همیشه پر آب بمونه ، چون اینجا محل زندگی خیلی از جاندارانه ، و البته ما برای اینکه ابرها رو داشته باشیم ، و بعد هم بارون ، به دریاچه نیازمندیم ، خیلی از مردم هستند که از طریق ماهیگیری ، زندگیشونو اداره میکنن و شکم بچه هاشونو سیر میکنن ، اگه دریاچه خشک بشه ، همه ی جانداران اینجا میمیرن و پرنده ها غصه دار میشن و از اینجا میرن ، تازه اونوقت دیگه ما نمیتونیم از زیباییهای اینجا لذت ببریم. ما به خودمون و به خدایی که نعمتهای زیادی رو به ما بخشیده قول دادیم که مراقب آب باشیم و اونم تمام آبهایی رو که میتونستیم هدر بدیمو میریزه توی دستهای ما تا باهاش دریاچه رو پر کنیم . دختر بچه به خواهر کوچولو گفت که دستانش را بالا ببرد و او هم این کار را انجام داد اما هیچ اتفاقی نیفتاد ، دوباره دستانش را بالا برد ولی باز هم نشد ، غمگین به روی ماسه ها نشست ، ناگهان به یاد حرفهای بابا افتاد و به یاد مامان که بارها به او گفته بودند که موقع مسواک کردن دندانها و شستن دستها نباید آب را بیهوده باز گذاشت.آری او آبی را ذخیره نکرده بود که از خدا پس بگیرد و به دریا بریزد ، به همین خاطر از داداش کوچولو خواست که اینکار را انجام دهد ، داداش کوچولو دستهایش را بالا برد و دستهای کوچکش پر از آب شد ، آبی زلال و خنک . اما دستهایش بقدری کوچک بودند که خواهر کوچولو ترسید که نرسیده به دریا ، همه ی آب به زمین بریزد ، پس دستهای خودش را به زیر دستهای داداش کوچولو گرفت و آرام آرام به دریا ریختند . آفتاب گرم می تابید و پاهای کوچک خواهر کوچولو و داداش کوچولو ، روی ماسه های داغ اذیت میشدند ، خواهر کوچولو دست برادرش را گرفت و به آرامی به سمت ماشین بابا رفتند ، هنوز چند قدمی مانده بود که برسند ، خواهر کوچولو که از ته دل احساس پشیمانی میکرد، دوباره دستهایش را به سمت آسمان بالا برد و چشمهای روشنش را بست تا نور آفتاب اذیتش نکند، ناگهان در دستهای کوچکش احساس خنکی کرد ، در عین ناباوری چشمهایش را باز کرد و دید که دستهایش پر از آب شده و پرنده ی کوچکی به روی دستش نشسته است . خواست از خوشحالی بالا و پایین بپرد ولی با صدای مهربان مامان که در حال بوسیدن و نوازش کردن دستهای کوچولویش بود ، از خواب بیدار شد .
پایان
#پریساحیدری-داستان-کوتاه-کودکانه#