خرید بک لینک
آخرین تصویری که ازش به یاد داشتم ، مربوط به دوران دبستانمه ، یازده سالگیم . تو این مدت ، گاهی به خوابم میومد ، با همون صورت استخوانی و صدای خاصی که آدمو یاد دوبلورهای معروف زمان قدیم مینداخت ، با همون قیافه کشیده ، قد بلند . اما از وقتی اومدم مشهد خیلی بیشتر به یادش می افتم .البته از وقتی اومدم اینجا دلم برای تمام آدمایی که تو دوران بچگیم دیدم تنگ میشه ، شاید حالا قدر اون روزا رو بیشتر میدونم ، قدر اون صمیمیتها و یکدلیها رو و همینطور قدر اون آدمها رو . نمیدونم اما دلم براش خیلی تنگ شده بود .

ولی بیخود نیست که میگن : دل به دل راه داره .درست یک ماه بعد از همسایه شدن با آقام امام رضا (ع) ، یه روز که خیلی دلتنگ و داغون بودم ، گوشی همراهم به صدا دراومد ، از کرمانشاه بود اما ناشناس ، برداشتم و ...
درست همون صدای ملکوتی ، با همون لحن ، نمیدونستم خوابم یا بیدار اما با هیجان خاصی که قابل وصف نیست ، شروع کردم به صحبت کردن .از احساسم نسبت بهش اونقدر گفتم و اونجور که به دلش نشست .معلوم شد که شماره مو از یکی از دوستام گرفته . بعد از اون تماس ، ماهی دو سه بار رو حتما براش زنگ میزنم و اگه به خاطر مشغله هام فراموش کنم ، از سر لطف و مهربونی بهم زنگ میزنه و حالمو میپرسه ، لابد حالا دیگه میدونه که یکی این ور دنیا هست که دلش سالهاست که گیر نگاری چون خودشه .
وقتی گفت که فکر نکنم آقا منو بطلبه که بیام ، از صمیم قلبم دعا کردم که امسال تموم نشده ببینمش، و خدا دعامو مستجاب کرد .
_ قرارمون درب نواب صفوی ، ساعت ۱۰ و نیم صبح ، ورودی خواهران
_ به روی چشم و دل
بله امروز بعد از ۲۳ سال ، تو حرم آقا با هم قرار گذاشتیم و من باز به همون دختر بچه سالهای دور برگشتم که از ناامنی و ازدحام شهر ، به آغوش معلمش پناه میبره ،به همون دانش آموز شاگرد اولی که یه روز مونده به امتحانات نهایی ، یکی از همکلاسیهام که تحمل دیدن موفقیتهامو نداشت ، کتاب تاریخ و جغرافیا و اجتماعیمو هوشمندانه ازم دزدید ، کتابی که در اصل سه تا درس بود و میتونست برای یک عمر ، منو زمین بزنه .و همین معلم ، فرشته وار ، بعد از ظهر همون روز ، کتاب خودشو برام آورد دم در خونه و بهم گفت : تو زندگیت به هیچکس اعتماد نکن! و بدون که بهترین دوست آدم فقط خداست. کسیکه تو اوج جوانی همسرشو از دست داد و تنهایی اما با قدرت ، بچه هاشو بزرگ کرد و به جاهای خوب رسوند .
همون جایی که قرارمون بود ایستادم ، آنوشا که مدرسه بود و مهدیار هم تو بغلم . با اشتیاق به صورت تمام خانمهای تنها و البته مسن نگاه میکردم تا اینکه دیدمش .از زیر عینک ته استکانی هم میشد چشمای قهوه ای زلالشو پیدا کرد ، همونطور کشیده اما خمیده و صورت استخوانی ای که الان دیگه پر از چین و چروک شده بود ، گریه بهترین راه برای ابراز اون همه احساس شادمانی بود و چادر بهترین معلم کودکیم ، امن ترین خانه ای بود که توی این شهر غریب و شلوغ و رنگارنگ ، میشد پیدا کرد.

خانم آذیش بهترین درسهای زندگی رو به من آموختند و من تا همیشه شاگرد کوچکشون باقی خواهم ماند . سایه تمام بزرگترا و معلمها و مادرا و پدرای مهربون بر سر ما مستدام و روح اون عزیزایی که از دست دادیم هم شاد باشه ❤
ماندگارترین معلمهای زندگیم:

خانم گلزاری(کلاس اول)

خانم آذیش (کلاس دوم و پنجم)

خانم شهلایی (دوران راهنمایی)

خانم سبحانی(استاد دانشگاه)

#پریسا حیدری ۱۰/۱۰/۱۳۹۷

برچسب: نویسنده: نیکان حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 18:48

صفحه بندی