یک به یک برگه ها را زیر نور چراغ نفتی کوچک ، با دقت تصحیح کرد ،
چشمهایش در تاریکی خسته شده بود اما شکایتی نداشت ، به یاد چشمهای کودکانه و زلالی افتاد که در نور شمعی نیمه جان ، به مشق شب می نگرند ،
آه سردی کشید اما بخاری نفتی قدیمی همچنان روشن بود !
به یاد کفشهای گلی و واکس نخورده اش افتاد که پشت در انتظارش را میکشید ،
و به یاد پاهای کوچکی که هر روز، تکراروار ،نیمی از راه را در آب رودخانه و نیم دیگر را در جاده ای خاکی باید طی کنند تا به فهمیدن و یاد گرفتن کمک کنند و شاید به رسیدن به آینده ای روشن ،
برگه های امتحان را روی هم گذاشت ، خودکارش را برداشت و در برگه ای سپید دوباره و دوباره نوشت :
ریاست محترم ....
و مثل دفعه های قبل با خود زمزمه کرد : شاید این بار پیگیری شود .
#پریساحیدری
برچسب:
نویسنده: نیکان حسینیپور
تاريخ: چهارشنبه
11 ارديبهشت
1398 ساعت: 21:28