#حکایت
روزی روزگاری دو برادر بر سر مالی با هم اختلاف پیدا کردند ،
در این بین مادرشان که از اختلاف پیش آمده در میان فرزندانش بسیار ناراحت شده بود ، پسر کوچکتر را به گوشه ای کشاند و آرام گفت : تقصیر از برادرت نیست ، زنش مجبورش کرده
ناگهان زن برادر که پس از مدتها به میهمانی منزل پدر شوهرش رفته بود ، ناخواسته سخن مادر را شنید و دلش شکست ، اما چیزی نگفت و همچنان با روی خوش ، سکوت پیشه کرد .
شب شد و زن برادر با ناراحتی به خواب رفت .درعالم خواب فرشته ای زیبا رو به او گفت : اگر میخواهی کسی را دعا یا نفرین کنی بگو و از خدا بخواه که او در دلهای شکسته جای دارد ؛ زن گفت : دعا میکنم که هیچکس قضاوت اشتباه نکند و اگر کرد ، خدا او را ببخشد .فرشته با تعجب پرسید : همین؟! نفرین نمیکنی ؟! زن گفت : مهم نیست که دیگران به خاطر حرف کسی با من بد شوند ، و مهم نیست که در اختلاف پیش آمده حق با کیست .مهم رفع شدن کدورتی است که از دل برادری نسبت به برادر دیگر ایجاد شده بود و مهمتر اینکه مادری از دیدن دوستی دوباره ی فرزندانش دلشاد شد . فرشته لبخندی زد و گفت : پس برای خودت دعایی کن . زن دستهایش را بالا برد و گفت : خدایا ! هیچگاه مجبورم نکن که برای حفظ دوستی میان فرزندانم ، از دیگران مایه بگذارم و برای خاموش کردن آتش رابطه ای ، به رابطه ای دیگر آتش بزنم ، چرا که من هم مادرم و دارای غریزه ی مادری ....
پریساحیدری
برچسب:
نویسنده: نیکان حسینیپور