خرید بک لینک
باز آمدی تا تازه کنی زخم دلم راویرانه کنی باغچه ی نرم دلم راپر وسوسه چون خوشه ی انگور لب باماز حافظه ام پاک کنی شرم دلم راهی ناز کنی ، نازکشم تا نروی زودهی سرد شوی ، سرد کنی گرم دلم راما رسم نداریم که مهمان برود زودیک دم بنشین و نشکن رسم دلم راهرسال همین موقع می آیی که دوبارهروشن کنی با روی مهت چشم دلم را؟با آمدنت شهر به هم ریخت دوبارهبر هم زده ای با هیجان ، نظم دلم راتو ساقی و من تشنه ی بوسیدن پاییزشهریور من ! شاد کن این بزم دلم را#پریساحیدری ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان حسینی‌پور تاريخ: جمعه 21 آذر 1404 ساعت: 2:31

ما آدمها خیلی وقتا رؤیاهامونو زندگی می‌کنیم .حتی از همون دوران کودکی در آرزوی رسیدن به رؤیاهامون زندگی می‌کنیم، قد میکشیم ، تلاش می‌کنیم، می خندیم و گریه می‌کنیم. چشم که باز می‌کنیم ، می بینیم نوجوان شدیم و آرزوها و رؤیاهامونم بزرگتر شدن و به ما چشمک میزنن . و می‌رسیم به جوانی ...امان از این جوانی ! تمام نقشه ها و رؤیاها و آرزوها و خواسته ها رو تحت تاثیر قرار میده ، انگار نه انگار تا دیروز غلام حلقه به دوش رؤیاهات بودی . یه آدم دیگه میشی ، انگار روح جوانی ما رو هیپنوتیزم میکنه ! ما رو میکشونه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان حسینی‌پور تاريخ: جمعه 21 آذر 1404 ساعت: 2:31

چشمه جاوداندر سرزمینی کهن، سه شهر همسایه بودند: افراطیها، تفریطیها و تعادلیها.حکیم و فرزانه آن دیار، فرمانی داد: "بخورید و بیاشامید، ولی اسراف نکنید." و برای آزمون، به هر شهر یک "دانه گندم جاودان" بخشید.اهالی افراطیها، با حرص تمام، همه ی دانه‌ها را یکباره کاشتند و چنان انبارها انباشتند که گندم‌ها فاسد شد. اهالی تفریطیها، از ترس پایان نعمت، دانه را در صندوقی نهادند تا به خاکسترِ بی‌ثمر تبدیل شد. اما خردمندان تعادلیها، دانه را کاشتند، به اندازه نیاز هر روز درو کردند، و بخشی را نیز برای نیازمندانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان حسینی‌پور تاريخ: جمعه 21 آذر 1404 ساعت: 2:31

مشکل ، بزرگ شدنِ ما نیست ،

مشکل ، فراموش کردن کودکیه !

#انیمیشن شازده کوچولو 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۱ ساعت 0:40 توسط پریسا حیدری  | 

برچسب: نویسنده: نیکان حسینی‌پور تاريخ: جمعه 30 دی 1401 ساعت: 17:22

زندگیه ، کاریش نمیشه کرد ؛تصمیم میگیری برای یکبارم که شده اختیار زندگیتو تو دستت بگیری ، اما این زندگیه که اختیار تو رو تو دستش میگیره!و اما آرزو همون ماهی ای هست که از سالهای دور ، میخواستی تو دستات نگهش داری ولی هر بار لغزید و پرید توی آب .زندگی ادامه داره و قرار نیست آسون بشه ، این ماییم که باید قویتر بشیمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان حسینی‌پور تاريخ: پنجشنبه 17 شهريور 1401 ساعت: 7:06

شاید آن روز ، گِلِ خیسِ وجودِ ما را ،یک فرشته بچه ای با دستهای کوچکش ،بِرُبوده از میان دستهای ماهری ،که بنا بود بسازد ، سخت و محکم ما را !یا که شاید قلبِ ما باید که سنگی بود و سفتلیک قلب نرم گنجشکی به جای آن نشست !چشم زیبابینِ ما شاید از آنِ ما نبود ،دستهای گرمِ ما شاید برای شعله بودخنده های قاه قاهِ ما برای غنچه بود ،نغمه و آواز خوش ، تنها برای بلبلان ،رقص و شادی دور شاید بود باید زین جهان !خواب شب شاید برای جغدها بوده نه ما ،عاشقی و عشق ورزیدن همه در قصه ها !شاید عمر آدمیزاد ،بوده قدرِ عمرِ گُل ،یا به قدر لحظه ی تندِ عبورِ یک شهاب !آنچه بود و آنچه شد را کس نمی داند هنوز ،شاید آن فرشته بچّه ی نازک دلِ خیالِ من ،واقعی باشد که روزی ، به دور از چشمهای کوزه گر ،جای داده گِلِ ما را ، جای آن چیزی ، که روزی بنا بود ، " آدم" باشد#پریسا۲۶ مرداد ماه ۱۴۰۱ + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۱ ساعت 17:18 توسط پریسا حیدری  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان حسینی‌پور تاريخ: پنجشنبه 17 شهريور 1401 ساعت: 7:06

سنگِمان کرد زندگی ، اما هوای خاطره ، می برد ما را به دوران لطیف ِ دلبری آن زمانی که مدام لبخند به لبها داشتیم ،لیک بودیم در پی حال و هوای بهتری!با دو بال بسته شوق پر گشودن داشتیم ،تکیه بر بازوی فردا ، عشق در دل کاشتیمما نمی دیدیم ، حالِ خوبِ آن دورانِ حال ،میگذشت با حسرتِ فردا ، تمامِ روز و سالهی دویدیم و دویدیم تا که آید روز خوشروز خوش آن بود که رفت از روزگار عشق کُشبه میانسالی رسیدیم و به فصل عاقلی !همچو برق از سر ، گذشت ، فصلِ بهارِ عاشقی ،گرچه گاهی عشق ، از روی وفا سر میزند به همان رسم قدیمش ، بی صدا در میزند گرچه گهگاهی ، به آهنگی ، به شعر و قصه ای ،قلب سرد زندگی تا دورها پر میزندبا همه سرسختی ما ، زندگی گر سخت بود ،عمر رفت و آرزو رفت و جوانی همچو رود ،من هنوز دارم به سر رویای سبز سبزه زارآرزوی تازه ای در سر ندارم جز بهاردر حیاط خانه ام دارم دو گلدان یادگار نقش من را نیک تر باید کشد این روزگار #پریسا_حیدری#پی_نوشت:اسفند ، اردیبهشتی ترین حالت زمستان است ، امید که چند روز باقیمانده از سال را غنیمت بشمریم ، واقعا معلوم نیست که فردا روز بر ما چه خواهد گذشت .راستی منم اسفندیمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 21 ارديبهشت 1401 ساعت: 13:16

کاش می فهمیدم ،ته آن کوچه ی بن بست ،رد پای کدام خاطره بر جا مانده ،که پر است از ته سیگار !برگ مو می ریزد و سرباز ،با کلاهی در دست ،هر چه دلتنگی هست ،می دمد در سیگار ،بی گمان پوتینش ، بی سبب سنگین نیست ،مرد تنها بی شک ، بی سبب غمگین نیست ،مهر خاموشی برلبِ سیگارش ،می فشارد آنچنان که ،می فشارد با پا ، بر ته سیگارش !پوتین ها جفتند و پاها جفت تر ،لیک سرباز تنها !کاش جای سیگار ،یک انار در دست داشت ،شاید ،از جانب یاری !کوچه آن کوچه ی بن بست قدیمی ست ،خانه ها ترک خورده ولی پا برجا ،لیکن ،مرد امروز دیگر  ،پسرِ دیروز نیست#پریسا#بداههالبته که همه ی سربازها سیگار نمی کشندخدا نگهدار همشون باشه + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۰ ساعت 19:31 توسط پریسا حیدری  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 6:19

همه ی ما فرزندان آدمیم اما چقدر متفاوت !بعضی آدمها را دوست داریم که هر روز ، حتی در همه ی لحظه ها ببینیم و آنقدر دل نشین اند که از دیدارشان سیر نمی شویم ،و بعضی دیگر را سالی یک بار هم زیاد است !کاش این روزها ، دلمان برای تمام آدم های زندگیمان  تنگ شود ،کاش وقتی به یاد هم می افتیم ، تصویرمان از هم فقط خوبی باشد و مهربانی و همدلی ؛راستی اگر دوباره عمری بود و دیدارمان تازه شد ، از من فقط احوال خودم را بپرس ، از حالِ خودم بپرس ،از کار و زندگی برادرم نپرس !از درآمد مادر و متراژ خانه ی پدرم نپرس ،از اینکه مدرک تحصیلی فلان کسم چیست ، نپرس ،در مورد ظاهرم نظر نده ،من خودم را همانگونه که هستم ، پذیرفته ام و دوست دارم ،سلیقه ات را با احترام بردار برای خودت ! برای زندگی خودت .اگر برایت مهم هستم ، از حال دلم بپرس ، از حال خودِ خودم !و در آخر بدان که قاضی فقط خداست ، پس قضاوتم نکن ! وقتی نمی دانی که در تمام این سالها ، چه بر من گذشته ؛ البته اگر میخواهی که تصویر زیبایی از تو ، در ذهنم بماند ..#پریساحیدری  + نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان ۱۴۰۰ ساعت 0:26 توسط پریسا حیدری  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 6:19

میگه : خسته نشدی از اینکه یه عمر به جای دل خودت، واسه دل بقیه تلاش کردی ؟!یه بارم که شده حرف دلتو راحت بزن ، نیازی به توضیح نیست، از قضاوت آدمها نگران نشو ، از پایه بی اساسه ؛ بعدشم کسی اگادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 3 شهريور 1400 ساعت: 18:36

تغییر همیشه دردناک بوده ، مثل دردی که پروانه تو پیله ی انتظارشتحمل میکنه ؛مثل درد زایمان که با صدای گریه ی کودکت تسکین پیدا میکنه ؛و تغییر آغازی دوباره ست ، تولد یک مرحله ی جدید&ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان حسینی‌پور تاريخ: پنجشنبه 28 مرداد 1400 ساعت: 4:38

من اصالت را در گلبرگهای سپید بابونه یافتم ، در میان دشتی گمنام !در کلام باصداقت دوستی فهمیدمش که با اشتیاق از خانه های کاه گلی زادگاهش میگفت !از عطر لیمو در عصر تابستان !این روزها اصالت ، حلقه ای گمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان حسینی‌پور تاريخ: شنبه 10 آبان 1399 ساعت: 18:56

#حکایتروزی روزگاری دو برادر بر سر مالی با هم اختلاف پیدا کردند ، در این بین مادرشان که از اختلاف پیش آمده در میان فرزندانش بسیار ناراحت شده بود ، پسر کوچکتر را به گوشه ای کشاند و آرام گفت : تقصیر از بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان حسینی‌پور تاريخ: سه شنبه 16 ارديبهشت 1399 ساعت: 21:33


دوست دارم از ته دلم محبت آدمها را در " امروز " باور کنم ، اما گاهی به این فکر میکنم که آیا همین آدمهایی که امروز به من لبخند میزنند ، همان آدمهای "دیروز" نیستند؟!
چه تغییر کرده ؟
من یا آنها ؟!
بدون شک من .
هنوز جای پاهایشان بر روی قلبم درد میکند .
میخواهم بدون ترس به دنبال آرزوهایم بروم ، به دیدار شهر و دوستانم ؛ هرچند که میانسالی از راه رسیده و در گوشم زمزمه میکند : جوانی گذشت و قدرش را ندانستی
#سی_و_پنج_سالگی

برچسب: نویسنده: نیکان حسینی‌پور تاريخ: سه شنبه 16 ارديبهشت 1399 ساعت: 21:33

دستهایمان را میشوییم ، بیشتر و بیشتر اما هنوز هم احساس میکنیم که پاک نشدند ،کوچه ها خالی ،خلوت و ساکت ،هوای پاک ، همه جا تعطیل ،رودخانه ها و جوی ها و دریاها پاکتر و زلالتر از قبل ،درختان بدون ترس از تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 3 ارديبهشت 1399 ساعت: 15:30

صفحه بندی